یه آزمایش فکری. این غزل رو بخونید و بعدش چشماتون رو ببندید و تصور کنید طرف مقابل و شخص مورد نظر! این رو اختصاصی برای خودتون سروده.
جان و تنم ای دوست، فدای ِ تن و جانت
مویی نفروشم به همه مُلک جهانت
[همه وجودم فدای همه ی وجودت، همه ی دنیا رو با یه تار گندیده ی موت عوض نمی کنم. این از من]
شیرین تر از این لب نشیندم که سخن گفت
تو خود شکری؟ یا عسل است آب ِ دهانت؟
[لامصب لب از شیرین تر؟ اون آب دهنه یا عسل؟]
یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت!
[یه لطفی کن و منو با تیر بزن. چرا؟ خب وقتی میخوای با تیر بزنی می تونم هیز بازی دربیارم و سفیدی ِ دست و بالت رو نگاه کنم!]
بر سرو نباشد رخ ِ چون ماه ِ منیرت
بر ماه نباشد قد ِ چون سرو ِ روانت
[صورت ِ مثل ِ ماهت رو سرو هم نداره، قد ِ مثل سروت رو هم که ماه نداره،بسکه لامصبی تو! ]
آخر چه بلایی تو؟ که در وصف نیایی
بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
[چی ای آخه تو سگ پدر؟ ، هر چی بیشتر توصیفت می کنم، می فهمم کم گفتم راجع بهت]
هر کس که ملامت کند از عشق ِ تو ما را
معذور بدارند چو بینند عیانت
[هر کی میگه که جمع کن بساطت رو و این چه وضعیه، وقتی می بینتت خودش می فهمه گه ِ اضافی خورده!]
حیف است چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر، چه زیانت؟
[خو صورت به این قشنگی حیفه که تو بپوشونیش، بذا بدبخت بیچاره ها هم یه سودی ببرن!]
دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم
خرم تن سعدی که برآمد به زبانت
[فحش دادی؟ دستت درد نکنه، لطف داری. بازم خوش به حال من که اسمم اومد رو زیونت!]
چشما رو ببندین و تصور کنین که مخاطب خاصتون این غزل رو اختصاصن برای شما سروده. چه حسی داره؟