نقد و نظر
نقد مرا پيش من آرند راست ... من كنم«احسنت!» كز آن شماست
July 24، 2011
سه روز صلح و موسیقی
داشتم ووداستاک می دیدم. با یه پیرمرد پنجاه و خورده ای ساله داشتن مصاحبه می کردن. حالا ماجرا مال 1969. فک کردم الان این پیرمرده کجاس؟ زنده است؟ مرده؟ بعد که دوربین چن تا بچه ی کون برهنه ی پنج شیش ساله رو هم نشون داد همین فکر رو راجع بهشون کردم. که الان بعد گذشت چهل و دو سال اینا الان تقریبن هم سن اون پیرمرده هستن. خیالبافی های احمقانه، این الان دو تا بچه داره و یه زندگی خوب هالیوودی. اون یکی تو ده سالگی سرطان خون میگیره و فاتحه. اون یکی تو بیست و یک سالگی توی یه خیابون فرعی تو نیویورک توی یه دعوای احمقانه چاقو می خوره و خلاص. اون یکی الان معروف شده. چه می دونم، مثلن تام هنکسه.
مهم نیست چه اتفاقی تو زندگی من میفته، مهم اینه که هر کاری بکنم از چند دقیقه تا چند روز بعدش قطعن مثل سگ پشیمون می شم. هر کاری. از خریدن یه کفش ساده بگیر تا چیزای دیگه. شاگردم رو که بندازم بیرون دو دقه بعد پشیمون میشم. نندازم بیرون دو دقه بعد با خودم می گم کاش پرتش میکردی بیرون تا الان وحشی بازی در نمیاورد. یه مسیج بخوام به یکی بزنم صد بار بالاپایین می کنم که هیچ مشکلی نداشته باشه. اما کافیه بفرستم، دهن خودم رو سرویس می کنم که این چی بود و چرا فرستادی مثلن. این اواخر تو گودر می رفتم اد کامنت رو می زدم و یه چند خط کامنت می نوشتم، تا میومدم پست کامنت رو کلیک کنم دچار بحران ِ که چی می شدم. «خب؟ آخرش؟ به تو چه آخه؟ برو به زندگی خودت برس اگه مردی». کنترل آ و بک اسپیس.
تو همون ووداستاک یه آقایی رو نشون داد که ریش ِ نسبتن بلند مشکی ای داشت و موی پریشون و عینک ِ گرد. بعد ِ چند دقیقه که صحبت کرد، یه نخ سیگار در آورد و رو به دوربین نشون داد و جملاتی با این مضمون گف که این الان بهترین چیزه و خیلی خوبه و قس علی هذا. با خودم گفتم این آقا و باقی افراد ِ محترمی که اون سه روز اون جا بودن بعدش پشیمون نشدن؟ از اون همه فعالیت ِ جانبی ِ کنار کنسرت و اون همه تو هم لولیدن و مواد زدن برای صلح و موسیقی. اصن بعدش بهش فک کردن؟ اصن همین آقای ریش قشنگ، کلن تو زندگیش همچین حس هایی رو تجربه کرده تا به حال؟ اصن باید فکر کرد به این؟
چند وقته خیلی جدی داریم با محسن بحث هایی تو زمینه ی فلسفه ی اخلاق می کنیم. هر چی بیشتر جلو میریم بیشتر به عمق ِ نادانی ِ خودمون پی می بریم. تنها عایدیش برای من این بوده که حتی اگه بخوام برینم هم فک می کنم اخلاقیه یا نه. در این حد دچار وسواس فکری شدم. بعد این واقعن برام مسئله شده که تا کجا باید فکر کرد؟ تا کجا باید حواس آدم به بقیه باشه؟ تا کجا باید نگران برداشت ها و نگاه ها و قضاوت های بقیه بود؟
دلم ووداستاک می خواد. سه روز صلح و موسیقی. با تمام ِ تعاریف ِ خودش.