فکر که بیفته تو مغز آدم مثل ِ پشه عمل می کنه. دیدین این پشه ها رو که بی هدف و باری به هر جهت تو هوا چرخ می زنن و هر از چندی به صورت کاملن تصادفی روی یه جای خاص میشینن و اگه جا داشته باشه نیشی هم می زنن. فکر هم همینطوره. می چرخه برای خودش خودش و گاه به گاه میره توی یه اتفاق خاص. آسمون رو به ریسمون ربط می ده و گوز رو به شقیقه. خیالبافی ها و ترس های احمقانه. می مونه، می مونه، می مونه، می مونه تا بالاخره می گنده. رسوب می کنه. حرف که زده نشه رسوب می کنه. حرفی که گفته نشه از بغضی که ترکیده نشه خطرناک تره. حالا تو بیا بگو چسناله. آره آقا. چسناله.
یکی از خوبی های نوشتن اینه که آرومت می کنه. حالا درسته کثافت از کلمه کلمه ی این جمله ی اول بیرون می زنه و شبه ِ روشنفکری رو پرت می کنه تو صورت ِ مخاطب. شاید بهتر باشه بگم یکی از خوبی های نوشتن حتی برای کسایی هم که بلد نیستن بنویسن هم اینه که آروم می کنه آدم رو. اصن مگه نوشتن بلد بودن می خواد؟ ادبیات داستانی نه حالا، ولی کاش بلد بودم خاطره بنویسم، از این دفتر های خاطرات بود که قفل داشت! البته یه بار سعی کردم خاطره بنویسم، چند روز مداوم نوشتم، بعد که برگشتم خوندم دیدم همه ی نوشته هام مخاطب داره، مخاطبی که خودمم هم نمی دونم کیه. مخاطبی که یه روز میاد این دفتر رو پیدا می کنه و من جا به جا دارم قسم و آیه می خورم تو نوشته هام که نخون این ها رو. یا دارم براش توضیح می دم. خودم رو براش توضیح می دادم. من همیشه دارم خودم رو توضیح می دم. دارم خودم رو ثابت می کنم. همیشه می خوام دلیل بیارم و بگم که هستم و وجود دارم. بعد چند روز دفتره رو کلن پاره کردم و ریختم دور. نشد. فایده نداشت.
نوشتن خیلی خوبه، به شرطی که بدونی چی می خوای بنویسی، اگه نه میشه چسناله. مثل همین.
به خودم قول دادم حتی شده روزی یک سطر بنویسم، اما هیچ روزی رو جا نندازم
برای جای امنش هم به ذهنم رسیده سالیانه صندوق امانات از بانک کرایه کنم
به نظرم دیگه مجبور نیستیم برای مخاطبی مدام توضیح بدیم!
به خودم قول دادم حتی شده روزی یک سطر بنویسم، اما هیچ روزی رو جا نندازم
برای جای امنش هم به ذهنم رسیده سالیانه صندوق امانات از بانک کرایه کنم
به نظرم دیگه مجبور نیستیم برای مخاطبی مدام توضیح بدیم!