نقد و نظر
نقد مرا پيش من آرند راست ... من كنم«احسنت!» كز آن شماست
April 24، 2011
می کند با خویشتن بیگانگی / با غریبان آشنایی می کند
جدیدن که نیست، قضیه ی چندین ساله. اما این چند وقته بدجوری عود کرده. خیلی شدت یافته. مریضیم رو عرض می کنم. البته امراض روحی و جسمی زیادی دارم من به مرحمت حضرت حق جل و علا، اما این یکی برای خودم خیلی جالبه.
عارضم به حضور انور منورتون که این مریضی ای که دارم راجع بهش صحبت می کنم، خودم هم اسمش رو نمی دونم. اما این جوری می تونم توصیفش کنم که شخص در این حالت (بسته به وخامت حالش) افرادی که باهاشون برخورد می کنه رو آشنا می بینه. ینی قیافه ها و صورت ها همه براش آشنا هستند. من الان تو مرحله ی چهل درصدم(که حدس می زنم تا حدی وخیم باشه!). به این معنی که حداقل چهل درصد صورت ها و قیافه هایی که تو دانشگاه و محل کار و کوچه و خیابون می بینم برام آشنا هستند.
این جاست که عوارض مریضی نمود پیدا می کنه. صبح تا شب باید فک کنی «خدایا این کی بود؟» یا «من اینو کجا دیدم؟» یا «چه قدر قیافه ی این آشناست». این جور مواقع اگه شرایطش باشه و بتونم (که خیلی هم کم پیش میاد) می رم از طرف می پرسم که «ببخشید من شما رو کجا دیدم!» که اگه یارو فحش نده معرفت به خرج داده. اگر هم شرایطش نباشه که میری تو فکر. همینجوری نقب می زنی تا به نتیجه برسی و البته بی فایده. بعد میره تو مخ دیگه. قیافه ها همه آشنا، همه ش در حال مقایسه. «این چه قد شبیه فلانیه!»، «اگه موهاش اونجوری بود شبیه بهمانی می شد»، و همه ش هم ناخودآگاه. یعنی حتی سعی هم می کنم که مقابله کنم با این حس اما ناخودآگاه گرفتارش میشه آدم.
البته تلاش آدم برای شناسایی، همیشه دچار شکست نمی شه. بعضی وقت ها هم چهره ی طرف مقابل رو واقعن دیدی و خیلی اتفاقی دوباره همون آدم رو یه جای دیگه می بینی. مثلن یادمه توی یه جاده جنگلی تو شمال یکی رو دیدم و انقد فکر کردم که کی بود تا بالاخره یادم اومد که چند سال پیش ظهر عاشورا توی آشپرخونه یه هیاتی بودم و این یارو پای دیگ داشت خورشت رو هم میزد!
الغرض، احساس می کنم مریضیم داره پیشرفت می کنه. نمی دونم بحث روانشناسانه ای در این باب تا حالا صورت گرفته یا نه. اگه نشده که به این روان شناس ها و روان کاو ها بگید یه حرکتی بزنن شاید ما هم درمان شدیم و دیگه تو خیابون زل نزدیم به قیافه ی یارو و یه دفعه سکندری بخوریم و مضحکه ی عام و خاص بشیم!