اومدم سه چهار پاراگراف نوشتم راجع به سعدی که مثلن به زعم خودم در روز بزرگداشتش یه حرکتی زده باشم. یه شبه زندگی نامه و کارایی که داره و تفاوت گلستان و بوستان و غزلیات و مواعظ و بعد اون هم ویژگی های شعر سعدی و غیره و غیره و غیره.
یه دور متن رو از ابتدا خوندم. یه کنترل آ گرفتم و یه بک اسپیس. استدلالم هم این بود که به تو چه. هر کی بخواد زندگی نامه سعدی رو بخونه میره سرچ می کنه و ویکیش میکنه. به خودم گفتم این که علاقه ی زیادی به سعدی داری دلیل نمیشه این علاقه رو لوله کنی و تو ماتحت مخاطبت فرو کنی. سعدی دوست داری که داری.
نکته ی اول اینه که اونی که میگه برای خودت بنویس نه برای مخاطبت گه زیادی خورده. من اگر قرار بود برای خودم می نوشتم می رفتم یه دفتر دویست برگ دولوکس از «دست شما درد نکنه(اسمی که روی جوانک سوپرمارکت دار محل گذاشته ایم)» می خریدم و شب به شب خاطره می نوشتم. من وقتی این جا دارم می نویسم ینی دوست دارم این نوشته خونده بشه. ینی موجودیتی به اسم مخاطب رو باید در نظر بگیرم. چه تو وبلاگی که به طور مستقیم تقریبن دیگه خواننده ای نداره، و چه گودری که چار تا دوست و آشنا نوشته ی آدم رو می خونن و لایکی هم از سر رفاقت می زنن که: «حواسم بهت هست فلانی»
نکته ی دوم هم اینه که کش دادن یه قضیه خودش باعث لوث شدن اون میشه. من سعدی رو دوست دارم. خب؟ پیش میاد قسمتی از غزلش رو نت کنم و یا به مصرع و بیت خاصی اشاره کنم و یا یکی از توصیفاتش رو روی عکس یه خانم زیبا نت کنم ( که این هم قصه ی خودش رو داره و سر فرصت راجع به اون هم خواهم نوشت به حول و قوه ی الاهی). اما کش دادن همه ی این ها قضیه رو لوث می کنه. قرار نیست این جا کلاس ادبیات من باشه.
همه ی این خود زنی ها رو کردم تا به این جا برسم که با همه ی این حرف ها هنوزم که هنوزه یه نکته و اشاره تو شعر سعدی دل من و تقریبن آدمایی که دور و ورم تو همین دنیای گودر می شناسم رو می لرزونه. هنوزم که هنوزه یه «مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست» ش می ارزه به کل اشعار یه مشت بیمار روانی که اوج ابراز عشقشون « من خاک ِ کف ِ پای ِ سگ ِ کوی کسی ام / کاو خاک ِ کف ِ پای ِ سگ ِ کوی تو باشد» بود و از به لجن کشیدن خودشون برای خایه مالی یه معشوق حرومزاده تر از خودشون ابایی نداشتن. سعدی در مقابل این ها قرار می گیره. کسی که تعریف می کنه از خودش و تو واقعن نمی تونی دلیلی بیاری که چرا نباید از خودش تعریف کنه. جایی که می گه «من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس / زحمتم می دهد از بس که سخن شیرین است» از همین غرورش هم لذت می بری. یا وقتی که مدح معشوق می کنه و در لفافه حرف اصلیش رو هم می زنه که «هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست / پنجه بر زور آوران انداختن فرهنگ نیست».
راجع به سهل و ممتنع شعر گفتنش هم انقدر گفته شده که نیازی به صحبت نداره. اگر بخواهیم راجع به سهل و ممتنع بودنش صحبت کنیم میشه گفت که ملایمت شعر سعدی و اثر گذاری اون روی ذهن آدم مثل امر نفس کشیدن و دم و بازدم می مونه که در حالت عادی هیچکس متوجه اون نمی شه.
در مورد محاسن شعر سعدی ساعت ها میشه بحث کرد و حرف زد. نوشته ی من هم فک کنم طولانی شد و نمی دونم چی شد که سر از این جاها در آورد. تنها چیزی که باقی می مونه اینه که اگه از ادبیات کلاسیک ایران لذت می برید که هیچ، اگر نه پیشنهاد می کنم سعدی رو شروع کنید. بلا شک خودتون میاید ذکر می کنید که «قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن»