نقد و نظر
نقد مرا پيش من آرند راست ... من كنم«احسنت!» كز آن شماست
November 19، 2009
امشب...
شب. تنها . پشت فرمون. بارون میاد. فقط ماشین به برف پاک کن نیاز نداره. چشم ها هم لازم دارن!
November 12، 2009
زندگی قبیله‌ای در عصر بیانسه
فرآیند پیچیده ای که مغز انسان برای دادن دستور نوشتن به فرد طی می کند یکی از سهل و ممتنع ترین پروسه های کاری مغز است. سهل از این جهت که روند انجام این فرآیند به مرحمت الهی برای همه بسیار ساده و پیش پا افتاده می نماید. اما آیا آن چه نوشته می شود درست آن چیزی است که باید نوشته شود؟ یا بهتر بگویم؛ آن چه باید نوشته شود، نوشته می شود؟
بحث را باز می کنم. بسط تکنولوژی در سال های گذشته امکان نوشتن و در دسترس قرار دادن را برای همگان آسان کرده است. سخن در این جا فعلن از انواع نوشته ها و دسته بندی آن ها نیست. نفس تحریر کردن تاملات فکری بر روی صفحه ای شیشه ای که بی هیچ هزینه ای در اختیار بی شمار آدم هم سنخ و غیر هم سنخ با موضوع قرار می گیرد. کاری که تا قبل از این، کتاب به صورت حداقلی انجام می داد. نفس این فرآیند خوب است. یا بهتر بگوییم فوق العاده است. چشمان خود را ببندید و تصور کنید که مثلن ابوریحان بیرونی، التفهیم را در وبلاگش فصل به فصل منتشر کرده یا مجموعه گودر نوشته های شیخ محمود شبستری بعدن زیر عنوان گلشن راز چاپ شده باشد!
اما آیا این در دسترس بودن ابزار ( ِ هرچه قدر هم مفید)، در نفس وجود خود وسیله ای برای سلب دلیل ماهوی آن نمی شود؟ مثال ساده ترش روزی است که همه ی دانش آموزان یک کلاس درس که امتحان سنگینی دارند و مطالعه ی کافی نداشته اند، مصرانه از معلم خود تقاضای یک هفته فرجه می کنند. همه می دانند و می دانیم که چه میزان مطالعه در آن یک هفته صورت می گیرد!
به نظر من در این شرایطی که قرار داریم، استفاده ی صحیح از تکنولوژی به صورت عام (و شاید اینترنت به صورت خاص) همان فرجه ی یک هفته ای است.همه می دانیم که اینترنتی وجود دارد که می شود در مواقع لزوم چه استفاده های بهینه ای از آن کرد. چه قدر مطلب به در بخور، چه قدر اطلاعات. اما سری به جمعیت فعال کاربران فارسی زبان در تجمع های قبیله ایشان در گوشه گوشه ی دهکده های فارسی بزنید. ببینید که اول دور چه چیز سکنی گزیده اند و بعد مشغول چه کاری هستند. سخن من این نیست که همه عینک بزنند و همه جا سخن از هایدگر و ویتگنشتاین و گادامر و امثالهم باشد. نه . این را هم میدانم که سرگرمی هم از اوجب واجبات است. قبول. اما گرفتن جای متن توسط حاشیه چطور؟ دورمانده شدن و فدا شدن مفهوم اصلی چطور؟ اگر از چند متری این جمع های قبیله ای رد نشده اید ، عمق فاجعه را هنوز ندیده اید. بحث ریشه ها و دلایل آن هم مفصل تر از صحبت اصلی من است که هنوز حتی وارد آن هم نشده ام!
این می شود که همه مادرزاد احساس نویسندگی می کنند. (نویسندگی در این جا به مفهوم نوشتن هرگونه لاطائلاتی که به ذهن می رسد و نه نگارش داستان). فضای مجازی پر می شود از کسانی که یا به معشوق نرسیده اند و در تعریف فراق اند و یا رسیده اند و در تعریف رختخواب. بخش فرهنگی قصه ی ما در حال لجن پراکنی به صورت بزرگان اند و بخش سیاسی در حال نفرین و دشنام گذشتگان. دختران این قبیله ها از خاطرات می نویسند تا به همسر برسند و پسران قبیله سودایی جز همبستری ندارند. تک مضرابی سیاسی له یا علیه هر سیاستمداری هم ادویه ی این غذای بد طعم است.
در نوشتار قبلی ام که تقریبن با همین مضمون بود هم به این اشاره کردم که کار مفید ما فعلن به رخ کشیدن مفهومی موهوم به نام علم است. سه بحث این جا پیش می آید. اول این که اساسن فلسفه ی وجودی این ابزارها (اعم از وبلاگ ها و ...) چیست؟ صرفن سرگرمی؟ به اشتراک گذاشتن خاطرات و مخاطرات؟ و یا مفهوم آرمانگرایانه ای مثل افزایش سطح سواد (به مفهوم عام). دوم این که این فلسفه ی وجودی را چه کسی و چه معیاری تعیین می کند؟ مفهوم درست و غلط در آن چیست؟ دخل و تصرف در آن تا چه حد مجاز است؟ و بالاخره سوم هم این که جامعه ی فارسی زبانان دنیای مجازی چه میزانی از دو بند بالا را رعایت می کنند؟
مثالی می زنم. چند سال پیش به همت کسانی که واقعن دلشان برای زبان فارسی در اینجا می سوخت و قصد و نیتشان واقعن جای ستایش داشت مفهومی به نام "نیم فاصله" به دنیای مجازی آورده شد و به تبع آن نرم افزاری که وظیفه ی انجام آن را داشت. بسیاری از کاربران (از جمله خود من) سعی می کردند که رعایت کنند و درست بنویسند. درست نوشتن در حد یک "می‌شود" و "می شود". "از نظر ایکس، مفهوم ایگریگ این می شود"، غلط بود و "ازدیدن او بدنم حالی‌به‌حالی می‌شود" درست!
فدا شدن محتوا برای فرم درست. این قدم اول بود. قدم های بعدی آنچنان زشت و بی مایه بود که سر انجام ما را به این فضا رساند. فضایی که یا باید غمبار باشد یا اروتیک.
این پراکنده نوشته ها را می توانید تلاشی برای بقا حساب کنید.شک در ماندن و نوشتن یا کندن و رفتن. سخن به درازا کشید و گمان کنم نتوانستم که منظور اصلی را بیان کنم (که دلیلش فقط و فقط ضعف نگارنده است). علی ای حال، شاید در نوشته ای منسجم تر به آن سه بحث کلی بپردازم که از نظر من (که قطع به یقین، متقن نیست) گره کار در کجاست. این را هم بگویم که پی نوشت نوشته ی قبلی ام در این مورد، اینجا هم صادق است!
November 03، 2009
صحنه ی یکتای ترکمون زدن ما!

بدیش اینه که زندگی اون چیزی نیست که دوست داریم اتفاق بیفته. زندگی اون چیزیه که داره اتفاق میفته.

October 19، 2009
گفت آسان گیر برخود کارها...

چندین سال است که به لطف عدویی چون تکنولوژی می بینیم و می خوانیم و فراموش می کنیم. چیزی که صبح خواندیم (بخوانید مصرف کردیم) را شب فراموش می کنیم. اتفاقات آن قدر سریع می افتند که مجالی برای تحلیلشان جز در طنزواره های مینیمال نمی ماند. غول نفرت انگیز تکنولوژی همه چیز و همه کس را می بلعد. نوشته ها و احساسات محدود می شوند. صبح تا شب مشغول پرت کردن سوادمان بر روی صورت همدیگریم. علم محض؟ شوخی می کنی! دو سه تا فیلم و موسیقی و کتاب که به زور دگنک حس خودنماییمان می بینیم و می شنویم و می خوانیم تا بتوانیم در جامعه ی مجازی به رخ هم بکشیم.
نوشته های عمیق و با حساب کتاب معدود آدم اهل فن را دفن می کنیم زیر خروارها احساس شاعرانه ی رمانتیک لحظه ای که یک برش را توصیف می کند و مورد توجه قرار می گیرد فقط و فقط به این دلیل که حجمش کم و فهمش سهل است. غلطک موسمان بی حساب و کتاب پایین می رود و هیچ مباحی هم برایمان ندارد چه برسد به حلال! با دوست قدم نمی زنیم که با دوست قدم زده باشیم. با دوست قدم می زنیم که از لذت با دوست قدم زدن بنویسیم.
چه قدر نوشته اند و خوانده ایم که این تکنولوژی بی پدرمادر حوصله ی کتاب خواندن را از ما گرفته است. دلایل بسیاری گفته اند و شنیده ایم. سخت است. دشوار است. این که یک کتاب را دست بگیری و ورق ورق دنیای نویسنده را ببلعی، بدون این که هر لحظه به این فکر نکنی که "این جمله چه قدر قشنگ بود، برم تو گودر شیر کنم" یا "چه دیالوگ محشری، یادم باشه تو وبلاگم بنویسم" و قس علی هذا. یکی نیست بگوید گور پدر بقیه!
لذت نمی بریم. اصلن لذت نمی بریم و این می شود که پر می کنیم فضای مجازی را از چس ناله های چند خطی که عشقی مهوع را نثار معشوقی مادربه خطا می کند که یا نیست و یا اگر هم وجود خارجی دارد معلوم نیست کدام قبرستانی است و ما را به فلانش هم حساب نمی کند! چرا؟ چون سهل است. چون آسان است. هم نوشتنش و هم خواندنش.

پی نوشت: من هم جزو اینانم. افعال را نمی بینید. اگر شما جزء این دسته از آدم ها نیستید و رگ غیرتتان به کلفتی کتاب های گالینگور کتاب خانه های پر و پیمانتان شده است لطف بفرمایید و ناراحت نشوید. شما اگر آدم حسابی باشید نیاز به دفاع ندارید.
October 15، 2009
درس امروز!

نمودار تابع یه زندگی خوب صعودی نیست، سینوسیه. یکنواختی حتی تو خوشبختی هم خوب نیست. این که میدونی هر سقوطی یه صعودی داره (و از این گزیری نیست)، بار جذابیت فیلم زندگی رو به دوش می کشه!
پی نوشت: فقط نمی دونم چرا خودم از این قضیه مستثنام و هیچ بالارفتنی تو اون نمودار سگ پدر نیست!
October 04، 2009
افسانه شد سپاه سکندر در این دیار... خیل بسیجیان شما نیز، بگذرد!
یکی از ویژگی های هنر در هر دوره ای از تاریخ، پیوند ناگسستنی اون با شرایط سیاسی آن زمان است. نگاهی کوتاه و گذرا به تاریخ ادبیات (که موضوع بحث این یادداشت است) این نکته را برای ما عیان می کند که گذشته پرفراز و نشیب ادبیات فارسی در برهه های کلیدی تاریخ، پیوستگی ای با سیاست داشته است. بزرگان شعر چون حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی در زمان حمله ی مغول و تاتار زندگی می کردند و آثار خود را تحت تاثیر شرایط سیاسی روز می نگاشتند
نفرت حافظ از امیرمبارزالدین و ارادت او به شاه شجاع برای همه عیان و واضح است و شاهد مثال دیگری برای اثبات این نکته، ارتباط فردوسی با دربار غزنویان و سرودن شاهنامه است.
شعر معروف "هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد"، شاهکار بی بدیل سیف فرغانی نیز برای ایلخانان و مغولان سروده شده که تضمینی که امروز از این شعر برای شرایط سیاسی حال حاضر ایران از آن دیدم واقعن مرا به وجد آورد و بهانه ی این یادداشت شد. این شعر که توسط شاعری با امضای جهان آزاد سروده شده به راستی و به زیبایی روح این زمانه را در کالبد شعر فرغانی جاری می کند. اگر شعر معروف فرغانی را نخوانده اید ابتدا آن را در این جا مطالعه کنید و سپس این شعر زیبا که قطع به یقین در صفحات تاریخ برای توصیف این روزگار ماندگار خواهد شد را بخوانید:



ای سفله گان، زمان شما نیز، بگذرد!

بیداد بیکران شما نیز، بگذرد

آن اشتری که بر در ِ شاه شهان غنود

فردا از آستان شما نیز، بگذرد!

آن کرّ و فرّ و کبکه، نمرود را، نماند

بی هیچ شبهه، آن ِ شما نیز بگذرد!

آن تندری که شعله زند بر بساط ظلم

از بام آشیان شما نیز، بگذرد!

ابعاد آن چماق که بر پای خلق خورد

از ُثقبه ی فلان شما نیز، بگذرد!

ما قصه ی هجوم ابابیل خوانده ایم

آن مرغ از آسمان شما نیز، بگذرد!

زخم ِ گلوله ای که " ندا " را بدل خلید

از مغز استخوان شما نیز، بگذرد!

وآن تیرکین که سینه ی" سهراب"را شکافت

از جسم ناتوان شما نیز، بگذرد!

زخم است از تپانچه ی بیداد، چهر ِ خلق

این زخم از روان شما نیز، بگذرد!

در این دیار ارتش چنگیز هم نماند،

یعنی که پادگان شما نیز، بگذرد!

افسانه شد سپاه سکندر در این دیار

خیل بسیجیان شما نیز، بگذرد!

کشتید وسوختید و شکستید خلق را

این هر سه از میان شما نیز، بگذرد

" َتَبت َیدا" حکایت یک دست رهبر است

این قصه بر زبان شما نیز، بگذرد!

یعنی بریده باد زبان پلید تان،

دردش زعمق جان شما نیز، بگذرد!

این ماجرا که خون جوانان به خاک ریخت

بر پیر و بر جوان شما نیز، بگذرد!

رنجی که از حضور شما خلق می کشد

برخرد و بر کلان شما نیز، بگذرد!

بسیار پهلوان که ز پیکارما گریخت

این پنبه ـ پهلوان شما نیز، بگذرد!

اندیشه ی سقوط حکومت که رای ماست

هرلحظه در گمان شما نیز، بگذرد!

آفاق را حلاوت شعر "جهان" گرفت

تلخیش از جهان شما نیز، بگذرد!
دیالوگ بیچاره کننده!
والله از ولایت تهران که خبر ندارم ولی ما خودمون تو مملکت غیاث آباد ..... !
October 03، 2009
با زن و بچه اش اومده بودن خرید
امروز یه آقایی رو دیدم که وسط سرش تقریبن کچل بود ولی در عین حال مدل موهاش دمب اسبی بود. از این لخت بلندا!
September 30، 2009
همه عمر دیر رسیدیم!
امروز تو وبگردی هام یه ضرب المثل جدید کشف کردم.

تو که گهت یه مثقاله، لازم نکرده برینی به شمس العماره!


وای اگه من قبلن این ضرب المثل رو بلد بودم. کجاها که استفاده نمی کردم!
September 29، 2009
بدون شرح

چهار پنج سال پیش بود. تو خیابون داشتم راه می رفتم. یه آقای نسبتن محترمی پرسید ساعت چنده؟ گفتم 4 . پرسید قدیم یا جدید؟

پی نوشت: اواسط اردیبهشت بود!

September 25، 2009
ای دریغا مرهمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
September 22، 2009
نوستالوژی آینده
یه چیزی که جدیدن بین قشر شبه روشنفکر کاربرای اینترنت مد شده چیزیه که من اسمشو گذاشتم نوستالوژی آینده. حالا این که این یعنی چه و کجاها استفاده میشه رو الان عرض می کنم خدمتتون.
این که شخص شخیص نویسنده محترم به این باور قلبی رسیده که قطع به یقین در آینده ای (احتمالن دور) پای یک کرسی کاملن مدرن و مجهز، نوه نتیجه ها رو میشونه کنار دست خودش و از خاطرات ریز و درشتش (از روزهای مبارزه مثلن!) براشون میگه. اونا هم با دهانهایی که از شدت تعجب سه و نیم متر بازه و چشمهایی که هر آینه ممکنه از حدقه درآد نگاش می کنن و هر از گاهی نگاهی و آهی که ای کاش ما هم اون زمون بودیم. حالا اگه درصد گه رو تو ادوار مختلف تاریخ محاسبه کنیم زمان حاضر رتبه ی غلیظ ترین رو به خودش اختصاص میده!
باری. جدیدن مد شده میگن ما مادرای خوبی بودیم که فلان کارو کردیم، پدرای خفنی بودیم که اونجوری شدیم، عمه های باحالی بودیم که دست برادرزاده هامون رو تو تظاهرات ول نکردیم و قس علی هذا.
احساس این که آیندگان تمام کار و زندگیشون رو ول می کنن و در زندگی ماها تأمل و تفحص می کنن از نظر من زیادی ساده انگارانه است. چه برسه اون دوست عزیزی که برداشته بود تاریخ این روز ها رو هم به صورت مداخل دانشنامه ای تنظیم کرده بود! (اگه لینکشو پیدا کنم میذارم)
این دغدغه ی جواب پس دادن به آیندگان (چه مباهات مثل الان و چه سرافکندگی مثلن) به نظر من اساسن چیز مزخرفیه.

پی نوشت: اون علیرضا شیرازی بی همه چیز زده وبلاگ ایلیا رو بالکل حذف کرده. انشاالله اون دنیا با عمرسعد محشور بشه.
ای کسانی که ایمان آورده اید، آیا لذتی بالاتر از این می خواهید؟
10 صبح از خواب بلند میشی. می فهمی ساعت 9 هستش. احساس می کنی یک ساعت تو زندگیت جلو افتادی!
September 21، 2009
بهشت؟ . اصلن حرفشو نزن!
از کجا معلوم این دنیای ما جهنم یه دنیای دیگه نباشه؟
September 17، 2009
شورش افسرده کننده
تو مجموعه کارهای متال بچه های زیرزمینی ایران یه گروه فوق العاده است به نام ارس. این گروه متشکل از چند جوان کرد هست که موسیقی فولک اون منطقه رو با بلک متال تلفیق کردن و انصافن کارای فوق العاده ای ساختن. آلبوم Depressive Rebellion به معنای شورش افسرده کننده یکی از قشنگ ترین کاراشونه که با این که مربوط به دو سال پیشه ولی انگار برای همین ایام و حال و هوا ساخته شده. (اسم آلبوم رو داشتین؟!)
قطعه ی اول این آلبوم اسمش هست Perplexity In Isthmus به معنی سرگشتگی در برزخ. این قطعه فقط سولوی تنبور هستش که تو قطعه دوم به نام Eulogizing The Apogee Of Grief به معنی در ستایش نقطه ی اوج غم همون ملودی رو تو گام های متال اجرا می کنن (با یه الکتریک بی نظیر)
یعنی اگر کسی موسیقی درست گوش بده و این آلبوم رو نشنوه به جرئت می تونم بگم زندگیشو باخته!

دانلود آلبوم Depressive Rebellion